تنهايي
واژه اي غريب براي من تو و ما
گاهي دلچسب وگاهي كشنده زماني همانند شهدي گوارا
پذيرايش هستيم و زماني از آن مي گريزيم.
گاهي اوقات از خدا مي خواهيم تا لحظاتي هر چند كوتاه
مارا به حال خود بگذارند تا خودمان باشيم وبراي خودمان.
گاهي اوقات مي خواهيم كه هرگز تارهاي تنهايي را بر
دست وپايمان نيفكند.
اين چه حسي است كه اوقاتي خوشايند واوقاتي زهرآگين است.
معجوني از خواستن و نخواستن.
باز اين درون سركش من است كه با خستگي تمام از اين
تنهايي خود را بر در وديوار دل مي كوبدو رهايي از اين قفس
را خواستار است.چه سخت است جمعي را ببيني و در ميان
آن تنها باشي وسختتر از آن كه در اوج تنهايي انتظار را هم تجربه كني .
انتظار چه كه نمي دانم فقط مي دانم دلم تمناي چيزي يا كسي
فراتر از جمع خاكي اطرافم را دارد .بازيچه هاي دنيا ارضايم نمي كند
وهركدام فقط صباحي دلخوشم مي دارند.
پس كجاست مامن وماوايي كه چشم براهش منتظر داريم و
چه وقت انتظار به پايان خواهد رسيد.
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدارا